راه و رسم طلبگي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • عنوان :  
  • به كجا و چگونه  
  • نویسنده :  
  • محمد عالم‌زاده نوري  
  •  فهرست کتاب
  • پاسخ اول: توحید و بندگی الله

    اوّلین واژگانی که پیامبر اسلام پس از دریافت افتخار رسالت، خطاب به مردمان بر زبان آورد -و امروزه در سینة تاریخ ثبت گشته است- از حسن اتّفاق پاسخ همین ابهام‏ها است؛

    قُولوا لا الهَ الاّ اللّهُ تُفلِحوا. [5]

    لا اله الا الله بگویید تا رستگار شوید.

    یعنی راز سعادت و کمال و خوشبختی آدمیان در این کلام نهفته است. [6]

    به‏خوبی پیداست که تنها به‏زبان‏آوردن این جمله برای سعادت و فلاح انسان کفایت نمی‏کند و یقیناً مراد رسول گرامی، از  «قولوا» در این حدیث، حرکت مختصر زبان و ایجاد صدایی خاص در حنجره نبوده است. برخی از پست‏ترین انسان‏های تاریخ -از جمله شمر و معاویه و صدّام- که واژة  «انسان» در اطلاق بر آن‏ها احساس ننگ می‏کند، فراوان این عبارت را به‏زبان آورده و از آن بهره‏ای نبرده‏اند.

    منظور پیامبر اسلام این است که، انسان اگر با سراسر وجود خود لااله‏الاالله بگوید و از چنگال بندگی غیر  «الله» به‏تمام خارج شود به سعادت و رستگاری می‏رسد و هرچه در مراتب بندگی بالاتر رود به قلّة انسانیت نزدیک‏تر شده است. رسول اکرم (ص) در صورتی رستگاری ما را ضمانت می‏کند که لااله‏الاالله در مجموع زندگی ما از ابتدا تا انتها جاری باشد و جز بندگی خدا در رفتار و گفتار و اندیشة ما مشاهده نشود.

    شما می‏گویید:  «اتفاقاً ما همین‏گونه‏ایم و جز در برابر پروردگار جهان تاکنون سجده نکرده‏ایم، بندگی هیچ موجودی را نپذیرفته‏ایم. همیشه لااله‏الاالله گفته‏ایم و از اعماق جان بر آن معتقدیم. بلکه کمتر کسی را دیده‏ایم که اعتقاد قلبی به لااله‏الاالله نداشته باشد. . . »

    بهتر است قبل از هرگونه توضیحی معنای واژة  «إله» را مرور نماییم.  «إلهِ» هر کس آن است که او را می‏پرستد و در مقابلش خضوع و کرنش می‏کند.  «اله» موجودی است که بندگی‏اش می‏کنند و فرمانش می‏برند و بی‏چون وچرا اطاعتش می‏نمایند. همان است که درخواست می‏کند و تکلیف می‏نماید و سزاوار حرف‏شنوی است. همو که جلب رضایت او برای ما اهمیت دارد.

    و ما، گرچه در نماز سر به آستان ایزد یکتا می‏ساییم و به قصد اجرای فرمان او و جلب رضایت او به قیام و قعود و رکوع و سجود می‏پردازیم، امّا آن‏گاه در ادّعای بندگی به‏تمام صادقیم که از اطاعت غیر خدا به‏کلّی درآییم و جز به رضایت او -در نماز و غیر نماز- حرکتی نکنیم. به همة مدّعیان الوهیت،  «لااله» بگوییم و فقط تحت فرمان  «الله» قرار گیریم. آن‏گاه که از بندگی هواها و هوس‏ها، آداب و رسوم و عادت‏ها، ضعف‏ها و انفعالات و اسارت‏ها و همة قدرت‏ها خارج شویم و یکسره بندة حق باشیم. بر این اساس هر عملی که به قصد اطاعت پروردگار و رضایت او انجام گیرد، عبودیت اوست و به زبان حال لااله‏الاالله می‏گوید. و هر چه به‏قصد دیگری باشد بندگی غیر خداست و الوهیت معبود دیگری را در جان ما ترویج می‏کند:

    اله‏های دیگر

    1- هواها و هوس‏ها

    حرکاتی که به قصد برآوردن خواهش‏های دل از ما صادر می‏شود بندگی خدا نیست. بندگی هوا است؛

    أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ[7]

    آیا کسی را که هوای نفس را خدای خود قرار داده دیده‏ای؟

    به این جملات دقّت کنید:  «نتوانستم خود را کنترل کنم، بسیار جذّاب بود. »،  «علاقة عجیبی داشتم، بی‏اختیار به‏سوی او کشیده شدم»،  «این کتاب بسیار شیرین و دلنشین است صفحة اوّل آن‏را که بخوانی تا پایان رهایش نمی‏کنی. »،  «خوشم آمد، دست خودم نبود. »،  «بس که خوشمزه بود زیاده‏روی کردم. »

    همة این‏هادر یک‏چیز مشترک‏اند؛ تأمین خوشایند دل و خواستة نفس. آن‏کس که در مقابل خواهش دل نمی‏تواند خود را کنترل کند به زبان حال می‏گوید  «من بندة هوس خویشم، غلام گوش به فرمان دل خود هستم و آن‏چه او بگوید بی‏درنگ انجام می‏دهم، من نمی‏توانم از دستور هوای خود سرپیچی کنم و درمقابل امر و نهی او گردن فراز نمایم. ». چنین کسی که بی‏چون وچرا فرمان هوس خود را می‏برد  «بنده»ی خواسته‏های نفس است و هنوز بندة خدا نشده‏است. گرچه به زبان لااله‏الاالله می‏گوید، امّا در عمل تحت امر خدا نیست. و لااله‏الاالله در سراسر زندگی‏اش تجلّی نیافته است.

     

    2- آداب و رسوم

    گاهی سنّت‏ها و آداب اجتماعی چنان در جان آدمی جای می‏گیرد، که مخالفت با آن چیزی شبیه  «غیرممکن» می‏شود. در زندگی روزمرة خود بسیار دیده‏ایم که تقید به رسوم متعارف، چه میزان مشکل و دردسر ایجاد می‏نماید. بارها شنیده‏ایم که کسی با این‏که به مشکلات و مضرّات کاری به‏خوبی آگاه است، تنها به بهانة این‏که رسم، این گونه‏است خود را به گرفتاری افکنده است. اطاعت بی قید و شرط از آداب و رسوم و سنّت‏ها هم مصداق بندگی غیر خداست. کسی‏که قدرت مخالفت با ارزش‏های بی‏ریشة اجتماعی را ندارد بردة حلقه‏به‏گوش آن‏هااست. کسی‏که اطاعت فرمان خدا را تنها به جهت تبعیت از عُرف و حفظ آبروی اجتماعی کنار می‏گذارد، چگونه بندة خدا به‏شمار می‏رود؟ انسان، طوق بندگی همان را به گردن دارد که اطاعتش می‏کند. و تبعیت مطلق از آداب و رسوم اجتماعی یعنی بندگی در مقابل غیر خدا.

     

    3- عادت‏ها

    عادت‏ها همیشه گریبان ارادة آدمی را فشرده‏اند. بخش زیادی از رفتارهای ما از سر عادت و بدون توجّه انجام می‏گیرد. مخالفت با عادت‏ها در نظر انسان‏ها آن‏قدر دشوار بوده که گفته‏اند  «ترک عادت موجب مرض است. » گویا  «عادت کرده‏ام» پاسخ موجّه و منطق قابل قبولی برای  «چرا چنین کردی؟ » تصوّر می‏شود.

    ولی باید بدانیم که تبعیت از عادت هم نوعی اطاعت از غیر خداست.  «عادت کرده‏ام» یعنی تحت ارادة خدا قرار نمی‏گیرم. فرمان‏بر خدا نیستم. بنده و دربند عادت خود هستم و از اطاعت آن سر باز نمی‏زنم. چنان فرمان‏بردار و سربزیرم که تصوّر مخالفت هم برایم مشکل است. . .

    امّا اگر لااله‏الاالله در همة زوایای جان ما نفوذ کرده‏باشد و فرماندهی خدا در وجود ما رسمیت یافته‏باشد مخالفت با عادات و ملکات، به این پایه دشوار نیست.

     

    4- دیگر ضعف‏ها و انفعالات نفسانی

    این جملات که بارها پیرامون خود با آن برخورد داشته‏ایم قابل توجّه است:

     «خجالت کشیدم و نتوانستم چیزی بر زبان بیاورم»،  «عصبانی شدم و کنترل خود را از دست دادم. »،  «کنجکاوی‏ام تحریک شد بی‏اختیار به آنجا نظر افکندم. »،  «حوصله نداشتم»،  «سخت بود، رهایش کردم. »،  «ترسیدم و عقب نشستم. »،  «به‏شدّت بدم می‏آمد، نزدیک نشدم. »،  «دلم سوخت، ناچار بودم به او کمکی کنم. »،  «او برادرم بود چگونه می‏توانستم از او دفاع نکنم؟ »،  «اگر این‏گونه برخورد می‏کردم از مزایا و حقوقم کاسته می‏شد. »،  «همه این‏گونه بودند من هم مثل دیگران» و. . .

    گسترة وسیعی از اعمال ما، آلوده به چنین نیت‏هایی است و از سر ضعف و انفعال صادرشده: خشم، شرم، هراس، کنجکاوی، سستی، تنفّر، ترحّم، تعصّب، طمع، علاقه، تقلید و. . .

    این‏هامحرک‏ها و انگیزه‏هایی است که دائماً در وجود ما فعّالیت می‏کند و هریک ما را به سویی می‏کشد؛ گاهی به اطاعت فرمانشان کاری را انجام می‏دهیم. و گاهی تحت قیمومیتشان کاری را ترک می‏کنیم. این‏ها فرماندهان و اُمَرای وجود ما هستند که تاب مقاومت در برابرشان و تخلّف از اوامرشان را نداریم. تبعیت آن‏ها بر ما واجب است و مخالفتشان حرام! فرمانشان مطاع و تکلیفشان لازم. هریک از این‏ها ما را به خاکساری و کرنش و کوچکی می‏طلبد و به بندگی دعوت می‏کند. و مگر عبودیت، غیر از این است؟

     

    5- دیگران

    اطاعت و تبعیت مطلق از انسان‏های دیگر هم یکی از مصادیق بندگی غیر خداست. هرجا که فرمان دیگران را بر فرمان خدا مقدّم سازیم، مرتکب نوعی شرک شده‏ایم و از ارزش والای انسانی فاصله گرفته‏ایم. البتّه روشن است که تبعیت از غیر، غالباً به یکی از انفعالات درونی مثل ترس، طمع، خجالت و. . . بازگشت دارد و برای اصلاح آن نیز باید به خویشتن رجوع کنیم. این پدیده بیش از آنکه  «بردگی غیر» باشد  «بندگی خود» است. از این‏رو آزادگی از نفس -این دشمن‏ترین دشمنان انسان[8]- مقدّم بر رهایی از چنگال دیگران است.

     «مدرّس» شهید، قهرمان سرافراز میدان بندگی خدا، طی نامه‏ای که تنها دست‏خط مدرّس خطاب به شاه است بدون هیچ‏گونه القاب و تعارفات که معمول آن زمان بوده چنین می‏نویسد:  «شهریارا خداوند دوچیز به من نداده است؛ یکی ترس و دیگری طمع، هرکس با مصالح ملّی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراهم و الا نه «[9]

    اینچنین آزادگی و مردانگی در مواجهه با سلطان وقت، تنها، محصول رهایی از بند ترس و طمع و هوا است.

    مناسب‏تر آن است که توضیح این بند را به قلم زیبا و رسای رهبر فرزانه، حضرت آیة الله خامنه‏ای بسپاریم:  «به‏طوری که از موارد به‏کار گرفتن مادّة عبادت در قرآن برمی‏آید عبادت به معنای تسلیم و اطاعت بی‏قید وشرط در برابر انسان یا هر موجود دیگر است. وقتی خود را به کسی می‏سپاریم و بی هیچ قید و شرطی سر در کمند او می‏نهیم و به میل و فرمان و ارادة او حرکت می‏کنیم و تسلیم او می‏شویم او را عبودیت و عبادت کرده‏ایم. و متقابلاً هر عامل و نیرویی چه از درون وجود و شخصیت خود ما و چه عوامل گوناگون بیرون از ما که ما را به‏گونه‏ای رام و مطیع ساخته و تن و جان ما را در قبضة خود گرفته و انرژی ما را در جهتی که خواسته به‏کار افکنده، ما را  «عبد» خود ساخته است. آیات زیر نمونه‏ای از آن موارد است؛ در خطاب عتاب‏آمیز موسی به فرعون در آغاز دعوت:

    وَ تِلک نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَی أَن عبَّدتَ بَنی إسرائیل؟ [10]

    آیا این‏که بنی‏اسراییل را به عبودیت خود درآورده‏ای لطفی است که منّت آن را بر من می‏نهی؟

    از زبان فرعون و سران و سردمداران رژیمش خطاب به یکدیگر:

    أَنُؤمِنُ لِبَشَرَینِ مِثلِنا وَ قَومُهُما لَنا عابِدونَ[11]

    آیا به دو بشر همانند خود ما - که ایل و قبیله‏شان هم یکسره عبادتگر مایند - ایمان بیاوریم؟

    از زبان ابراهیم خطاب به پدرش:

    یا أَبَتِ لاتَعبُدِ الشَّیطانَ إِنَّ الشَّیطانَ کانَ لِلرَّحمنِ عِصِیا[12]

    پدرم شیطان را عبادت مکن که شیطان در برابر خدا نافرمان است.

    در خطاب عام خداوند به همة انسان‏ها:

    أَلَم أَعهَد إِلَیکم یا بَنی‏آدَمَ أَلاّ تَعبُدوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکم عَدُوٌ مُبین. [13]

    ای آدمیان آیا نسپردم که عبادت شیطان مکنید؟ که او دشمن نمایان شماست.

    از وعدة نوازشگر خدا به انسان‏های اندیش‏مند:

    وَ الَّذینَ اجتَنَبُوا الطّاغوتَ أَن یعبُدوها وَ أَنابُوا إِلی اللهِ لَهُمُ البُشری[14]

    کسانی که از عبادت طاغوت  (سلطه‏های طغیانگر و متجاوز) اجتناب ورزیده با همة وجود به خدا بازگردند، بشارت بادشان.

    در رویارویی با کسانی که ایمان به خدا و وحی خدایی را بر مؤمنان خرده می‏گیرند:

    مَن لَعَنَهُ اللهُ وَ غَضِبَ عَلَیهِ وَ جَعَلَ منهُمُ القِرَدَةَ وَ الخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ اولئِک شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَن سَواءِ السَّبیل[15]

    آن‏کس که خدایش از خود رانده و بر او خشم گرفته و از جملة مسخ شدگانش -به بوزینه و خوک- قرارداده و او به عبادت طاغوت پرداخته،  (چنین کسانی) در جایگاهی شرارت‏آمیزتر و در راهی گمراهانه‏تر هستند.

    در این آیات فرمانبری از فرعون، از سران رژیمش، از طاغوت و از شیطان به  «عبادت» تعبیر شده و در مجموع به اضافة آیات متعدّد دیگری از قرآن، نمایشگر آن است که  «عبادت» در مفهوم قرآنیش پیروی و تسلیم و اطاعت مطلق است در برابر یک قدرت واقعی یا پنداری. از روی طوع و رغبت یا از سر کره و اجبار، همراه با حُسن تقدیس و ستایش معنوی یا بدون آن. در هرصورت، آن قدرت، معبود است و آن اطاعتگر، عبد و عابد.

    با این توضیح واژة  «الوهیت» و  «الله» -که تعبیر دیگری است از  «معبود قرار گرفتن» و  «معبود»- به‏درستی تفسیر می‏شود. در یک نظام غلط جاهلی که مردم به دو طبقة مستکبر و مستضعف یعنی طبقه‏ای همه‏کاره و مسلّط و طبعاً بهره‏مند و طبقة دیگری هیچ‏کاره و فرودست و قهراً محروم تقسیم شده‏اند، نمودارترین مظهر الوهیت و عبودیت همین رابطة نامتعادل میان دوطبقه است. برای شناختن و یافتن معبودان و آلهة جوامع تاریخی، بیهوده نباید موجود مقدّسی - ازجنس بشر یا حیوان یا جماد - در آن جستجو کرد. بارزترین نمونة معبود و اله در این جوامع، همان کسانی هستند که به اتّکای وابستگی به طبقة مستکبر، تودة مستضعف را تسلیم و مقهور سرپنجة اسارت خود کرده و در راهی که به اشباع آزمندی و جهان‏خوارگی آنان متناهی می‏شود به راهشان افکنده‏اند.

    در اینگونه جوامع، مذهب واقعی جامعه  «شرک» است، زیرا به تعداد همة قطب‏ها و قدرت‏هایی که بر مردم فرمان می‏رانند و آنان را دست‏بسته و چشم و گوش‏بسته به راهی که خود خواسته‏اند، می‏رانند، بت و معبود و اله وجود دارد. شرک یعنی در کنار خدا یا به جای خدا کسانی را به الوهیت گرفتن و آنان را اطاعت و عبودیت کردن. یعنی سررشتة کار و بار زندگی را به غیر خدا سپردن. یعنی تسلیم هر قطب و قدرت غیرخدایی شدن. روی نیاز به سوی آنان داشتن و در جهت تعیین شدة آنان به‏راه افتادن. و توحید درست در نقطة مقابل شرک است. همة این آلهه و معبودان را نفی کردن. تسلیم آنان نشدن. در برابر سیطرة قدرت آنان مقاومت کردن. دل از کمک و رعایت آنان بریدن. و سرانجام، بر نفی و طرد آنان کمربستن. . . و با همة وجود تسلیم خدا شدن و. . . و نخستین شعار همة رسولان خدا، آن نفی و این اثبات است:

    وَلَقَد بَعَثنا فی کلِّ اُمَّةٍ رَسولاً أَنِ اعبُدُوا اللهَ وَ اجتَنِبُوا الطَّاغُوت[16]

    در هر امّتی پیام‏آوری برانگیختیم که الله را عبودیت کنید و از طاغوت  (قدرت‏های ضدّ خدایی) کناره گیرید.

    وَ ما أَرسَلنا مِن قَبلِک مِن رَسُولٍ إِلاّ نُوحی إِلَیهِ أَنَّهُ لا إلهَ إِلاّ أَنَا فَاعبُدُون[17]

    پیش از تو هیچ پیام‏آوری گسیل نداشتیم مگر با این پیام و الهام که معبودی به‏جز من نیست، مرا عبودیت کنید.

    پس پیامبران با این شعار، نظام منحط و فاسد جاهلی را نفی می‏کردند و مردم را به ستیزه و پیکاری عظیم در برابر طاغوت‏ها یعنی پاسداران این نظام و کسانی که به ارزش‏های اصیل انسانی، طغیان ورزیده و برای حفظ موقعیت ظالمانة خود ارزش‏های پوچ و قالبی را بر مردم تحمیل کرده بودند فرا می‏خواندند. نفی شرک در واقع، نفی همة بنیان‏های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‏ای است که زیربنای اصلی جامعة جاهلی را تشکیل داده و از مذهب شرک، پوششی و نیز توجیهی برای وضع نامتعادل جامعه، تدارک دیده‏اند. و نفی آلهه و معبودان، در معنا، طرد همة کسانی است که همّت بر استضعاف خلق گماشته و از راه تحمیل یا تحمیق، بر دوش انسان‏ها سوارشده و غرایز سرکش و تمایلات حدناشناس خود را اشباع کرده‏اند.

    موسی (ع) با مطرح‏ساختن این شعار و سخن‏گفتن از ربّ العالمین آشکارا به جنگ فرعون رفته و او را نفی می‏کرد. . .  «[18]

    و در جای دیگر آورده است:

     «توحید، تنها نظریه‏ای فلسفی و ذهنی و غیر عملی نیست که به هیچ روی، کار به سیاه و سفید زندگی نداشته‏باشد و دست به ترکیب  (جوامع) بشری نزند و در تعیین جهت‏گیری‏های انسان و تلاش و عمل بایستة او دخالت نکند و فقط به همین اکتفا نماید که باوری را از مردم بازگیرد و باوری دیگر بجای آن بنشاند. بلکه از سویی یک جهان‏بینی است؛ تلقّی بخصوصی است از جهان و انسان و موضع انسان در رابطه با دیگر پدیده‏های گیتی، و موضع وی در تاریخ، و امکانات و استعدادها و نیز نیازها و خواست‏هایی که در او و با او همواره هست و بالاخره، جهت و نقطة اوج و تعالی او. و از سویی دیگر، یک دکترین اجتماعی است. طرحی و ترسیمی است از شکل محیط مناسب انسان و محیطی که وی می‏تواند در آن به‏سهولت و سرعت رشد کند و به تعالی و کمال ویژة خود نایل آید. پیشنهاد قواره و قالبی مخصوص است برای جامعه، با تعیین خطوط اصلی و اصول بنیانی آن. و بنابراین هر آن‏گاه که در جامعه‏های جاهلی و طاغوتی  (جامعه‏هایی که بر مبنای ناآگاهی از حال انسان یا تعدّی بر ارزش‏های راستین وی بنیاد گردیده) مطرح گردد یک دگرگون‏سازی است، بعثتی است در دلهای فروخفته و جان‏های بیمار، و طوفانی است در مرداب راکد اجتماع، سامان و هنجاری است برای آن اجتماع ناساز و بی‏قواره، تبدیل و تغییری است در نهادهای روانی و بنیان‏های اقتصادی و اجتماعی و در ارزش‏های اخلاقی و انسانی. و کوته سخن، تعرّضی است بر وضع موجود و بر سلطه‏ها و قدرت‏های نگاهبان آن و بر جوّ و فضایی که بدان مجال ادامه و رشد و تغذیه می‏دهد.

    پس توحید، تنها پاسخی تازه نیست در مسأله‏ای صرفاً نظری و یا دارای قلمرو عملی محدود، راهی تازه در برابر انسان نیز هست که اگر چه به تحلیلی ذهنی و نظری تکیه دارد ولی مقصود از طرح آن ارائه شیوه‏های دیگر است برای عمل کردن و زیستن. با چنین برداشتی است که معتقدیم توحید، ریشه و مایة اصلی دین و سنگ زاویه‏ای است که همة پایه‏های دین بر آن قرار گرفته است.

    نظریه‏ای که فقط قضاوتی دربارة ماوراءالطبیعه و حداکثر تزی اخلاقی و عرفانی به‏شمار آید، بیش از جسم لطیفی نخواهد بود که نمی‏تواند پیکرة عظیم ایدئولوژی زندگی‏ساز اسلام را به‏عنوان یک مسلک اجتماعی بر دوش گیرد.

    البته همیشه بوده‏اند کسانی که با وجود اعتقاد به خدا و به توحید، از بدنه‏های عینی و عملی و مخصوصاً اجتماعی این عقیده غفلت ورزیده، یا به عمد، آن را ندیده گرفته‏اند، این خوش‏باوران در هر زمانی و با هر شرایطی چنان زیسته‏اند که یک غیر معتقد به توحید. بدین معنی که این اعتقاد هیچ‏گاه در آنان احساس ناسازگاری با وضع و جو غیر توحیدی را برنینگیخته و هوای عفن و سنگین و گرفتة شرک را برای آنان تحمّل‏ناپذیر نساخته‏است.

    در روزگار طلوع اسلام، در مکه -کانون بت‏پرستی و عاصمة بت‏های نامدار عرب- نیز آیین حنیف ابراهیم (ع) طرفدارانی داشت. لکن چون در اندیشة آنان، توحید فراتر از ذهن و دل و حدّاکثر فراتر از منش و عمل انفرادی قلمروی نداشت، وجود آنان کمترین تأثیری در فضای فکری و اجتماعی نمی‏نهاد و در آن بیراهة جاهلی، حضور آنان مطلقا احساس نمی‏شد و آب از آب آن زندگی تأسف‏انگیز تکان نمی‏خورد، همه بر یک آبشخور گرد می‏آمدند و این به اصطلاح موحّدان نیز بدون چندان دغدغة خاطری با دیگران در یک چراگاه می‏چریدند و چون آنان و با همان شیوه‏ها و سنت‏های بدنامی، حیات را می‏گذرانیدند. خاصیت این نگرش و برداشت ذهنی از توحید، همین بی خاصیتی و نداشتن نقش فعال است در زندگی و به ویژه در زندگی اجتماعی.

    و در چنین حال و هوایی بود که توحید اسلام به عنوان طرز تفکری که متعهد سامان ویژه‏ای برای زندگی و طراح شکل و قوارة دیگری برای جامعه است به میدان آمد و از نخستین گام، ماهیت خود را به‏عنوان یک دعوت انقلابی برای همة مخاطبانش -از پذیرنده و منکر- آشکار ساخت. همه دانستند که این پیام یک نظم اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نوین است که با آن‏چه هم اکنون بر جهان می‏گذرد، به‏هیچ‏رو سرآشتی و سازگاری ندارد.

    نفی وضع موجود است و اثبات وضعی دیگر. موافقان و پذیرندگان، به دلیل همین صراحت بود که آنچنان مشتاقانه و سر از پا نشناخته بدان روی آوردند و سر سپردند. و معارضان و منکران نیز درست به‏همین جهت بود که آن‏گونه سراسیمه و وحشیانه چنگ و دندان نشان دادند و هر روز بر سخت‏گیری خود افزودند. این واقعیت تاریخی می‏تواند معیاری باشد برای سنجش و ارزیابی درستی یا نادرستی ادّعای توحید در همة فاصله‏های تاریخ. هرجا این ادعا از سوی کسانی مطرح گردیده که وضعی مشابه موحدان مکه پیش از ظهور اسلام داشته‏اند به دشواری می‏توان وجود توحید را در آنان باور کرد. توحید صلح کل، توحیدی که با همة  «انداد» و رقیبان خدا بسازد، توحیدی که فقط فرضیة پذیرفته شده‏ای در ذهن باشد، چیزی فراتر از یک نقش بدلی از توحید انبیا نیست. بسی طبیعی خواهد بود اگر دینامیسم دعوت انبیا در چنین توحیدی وجود داشته باشد.

    با چنین نگرشی است که بدرستی می‏توان راز نفوذ و گسترش و اعتلای اسلامِ نخستین و عقب‏گرد و انحطاط انفعالی اسلام دوره‏های بعد را شناخت.

    پیامبر اسلام، توحید را مانند راهی جلوی پای مردم می‏گذاشت و اسلام دوره‏های بعد آن را چون نظریه‏ای در محافل بحث و مجادله مطرح می‏ساخت. آنجا سخن از بینش تازه‏ای دربارة جهان و تئوری تازه‏ای برای حرکت و تلاش زندگی بود و اینجا بحث از ریزه‏کاری‏های کلامی، باب اوقات تفنن و فراغت. آنجا توحید، استخوان‏بندی نظام موجود و محور همة روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به‏شمار می‏رفت. اینجا تابلو نقاشی زیبا و هنرمندانه‏ای که همچون پیرایه‏ای در تالاری آویخته باشند تا همه چیز جمع باشد. و از یک زایده تشریفاتی، چه نقش فعال و سازنده‏ای می‏توان انتظار داشت؟ آن‏چه گفتیم این حقیقت را روشن ساخت که توحید از دیدگاه عملی قواره و قالبی است برای اجتماع و شیوه‏ای است برای زندگی، و مجموعاً باید آنرا عنوانی گویا دانست برای نظام و سیستمی که اسلام برای زندگی انسان متناسب دانسته و رشد و بالندگی این موجود را در سایة آن ممکن تلقی کرده است. همچنان که از دیدگاه نظری، بینشی است که پایه و زیربنای فلسفی آن نظام محسوب گشته و آن را توجیه و تعلیل می‏کند «[19]

    آری بندگی خدا یعنی آزادی و آزادگی از همة خواهش‏ها، عادت‏ها، سنّت‏ها، ضعف‏ها و اسارت‏ها. بندگی خدا یعنی عصیان در مقابل همة محرک‏ها و انگیزاننده‏هایی که به غیر او دعوت می‏کنند. بندگی خدا یعنی رهایی؛ رهایی از چنگال عوامل قدرت‏مندی که هستی ما را به سوی خود می‏کشند.

    و کمال انسان در بندگی خداست؛

    قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا[20]

    انسان کامل کسی است که فقط به یک محرک پاسخ می‏دهد و تنها در مقابل یک خدا کرنش و خاکساری دارد و تنها از او اطاعت و فرمانبرداری می‏کند. انسان کامل دست غیر خدا را از وجود خود کوتاه کرده و از نفوذ هر عامل بیگانه‏ای، توانمندانه جلوگیری می‏کند، نه از غیر او واهمه دارد. نه به غیر او طمع. نه به خاطر غیر او خشم می‏گیرد و نه چشم به عطای غیر او دوخته. نه از غیر او حیا می‏کند، نه غیر او را دوست دارد. و نه ترحّم و دلسوزیش به خاطر غیر او تحریک می‏شود.

    فقط یک صدا توجّه او را جلب می‏کند و فقط از یک مرکز دستور می‏گیرد. تنها یک رنگ دارد: صِبغَةَ اللَّه، رنگ خدا.

    وَ مَن أَحسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبغَةً[21]

    و چه رنگی از رنگ خدا بهتر؟

    با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم

    یا هوای دوست می‏باید یا هوای خویشتن

    • تعداد رکورد ها : 208
    کتاب به کجا و چگونه
     
    الی این و کیف (ترجمه عربی کتاب به کجا و چگونه)
     
    مقصد رشد اخلاقی
     
    چکیده کتاب به کجا و چگونه